تبلیغات |
شاپری ایرانی
دوشنبه 28 فروردین 1391 :: نویسنده : نیما بهزاد
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجههاشو سیر کنه ... گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجههاش میخوردند ... زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچههاش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری! ![]() نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 16 فروردین 1391 :: نویسنده : نیما بهزاد
طَعـــم شیرین یافتن را در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم و در این میان سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر ساده بود .. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 26 اسفند 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
گویند یک روزی هست که چرتکـه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند و آن روز تـــو باید تــــاوان آن چه با من کردی را بدهی فقط نمیدانم .... تاوان دادن آن موقع تـــو به چه درد من میخورد؟!!! ![]() نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 6 اسفند 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
روی دیوار روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو چشــــم می کشم و دهانی که بخندد به این همه تنهایی و انتـــظار … این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ و تکه ذغالی که خطــــ می کشد نیامدنتـــــــــ را … حـالا کـه میـخـواهـی بـروی لطفــا قـدمـهـایـتـــ را تنـدتـر بـردار دلـم را فـرستــاده امـ دنبـالـِـ نخــود سیـــاه . . . ! ![]() نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 6 اسفند 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
کاش گاهے وقتا خدا از پشت اون ابرها مے اومد بیرون… و گوشم رو محکم میگرفت و داد میزد… که آهاے!!بشین سر جات اینقده غر نزن… همینه که هست… . . . بعد یه چشمک میزدوآروم تو گوشم میگفت… غصه نخور همه چے درست میشه… ![]() نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 2 اسفند 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
گاهی آدم به جایی میرسد که دست به خودکشی میزند!!! نه اینکه تیغ بردارد رگش را بزند... نه... قید احساسش را میزند... ![]() نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 2 اسفند 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
نمی دانـم چــرا بیــن ایـن همـه آدم پـیـله کـرده امــ بـه تـو ... . . . شـاید... شـاید فـقط با تـو پـ ـ ـروانــه می شــوم...... ![]() نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 2 اسفند 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
عــاشقــانه هــایی که برایت می نویسم . . . مثل آن چــای هایی هستند کــه خــورده نمیشونـد ! یــخ می کنند و بــاید دور ریخت ! فنجانتــــ را بده دوبـــاره پر کنم... مهم نیست هوا گرم باشد یا سرد من بـــهـــــــــــــــانه می گیرم و... تــــــــــــــو دهانـــــم را ، با یک بـــــــــــــوســــــــه ببند... ![]() نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
هیـــچکس نفهمیــــد شـــاید شـیـــ ــــطان٬ عـــاشق حوا شــدهــ بــود کهـ بهـ ادم ســـ ــــجده نــــکرد ... ![]() نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 بهمن 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
اگر 4 تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشید کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
چقدر این دوستداشتنهای بیدلیل
خوب است... مثل همین باران بیسوال ... که هی میبارد ... که هی اتفاقا آرام و شمرده شمرده میبارد ... ![]() نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 11 دی 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ... ![]() نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 10 دی 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم تو به "فراغــــــت" من به "فراقــــت" یک حرف تفاوت که مهم نیست نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 9 دی 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
خوشــ بحالتــ فاحشه از همانــ اول میدانیــ از تو چه میخواهند... خوشــ بحالت که کسی تو... را با حرفــ هایــ عاشقانه خامــ نمیکند... خوشــ بحالت که از همانــ اول میدانیــ ادم های کنارتـــ موقتیــ هستند و با طلوع خورشیدی ترکتـــ میکنند... خوشــ بحالت که هیچ وقت انتظارشانــ را نمیکشی و میدانیـ شاید برایــ شب دیگرشانــ فاحشه ی دیگریــ را در اغوش داشته باشند.... من فاحشه نبودمــ هیچ کدامــ از این ها را هم نمیدانستم شاید برای همینــ است که حالا معشوقــ من هم در اغوش تو میخوابد. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 9 دی 1390 :: نویسنده : نیما بهزاد
روزهاست که از سقفـــ خاطراتــم یادِ تومیچـکــــــــد باران که بند بیاید از این خانه میرومــ
نوع مطلب : برچسب ها : |
درباره وبلاگ مطالب اخیر پیوندها کل بازدید: بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل مطالب : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |